شاهين نجفي صداي سركوب شده ي جوان امروز و ديروز است، آنها كه هنوز طبيعت انساني شان را تا اندازه اي از دستبرد خرافه ها در امان نگاه داشته اند؛ فرياد رندانه ايست براي بيدار كردن وجدان ها و آتشيست بر خرمن زهد و ريا
آهنگ اخير شاهين با عنوان "آي نقي"باعث صدور حكم ارتداد براي وي شده است، از سوي كساني كه مرگ را مي انديشند، مرگ را مي پرستند و شعارشان مرگ است. اين آهنگ طغيان بر اميدهاي واهي است چون "عصيان" فروغ و "ابراهيم در آتش" شاملو؛ شاهين را مي ستايم براي دريده گفتنش از تمامي نبايد ها
چنان زل می زنی به این صفحه ی شیشه ای که گویا نگاهی از آن سو در انتظار توست؛ اینجا آخرین پناهگاه تنهایی ماست، این سرزمین "دیو و پری" که در دسترس ترین و دور از دسترس ترینِ دنیاهاست. خود من که هماره به طور متناوب درگیر توهمات خویشتنم در این سرزمین از فرط توهمات دیگران از ادامه ی نشخوار تفکراتم باز می مانم؛ مثل آن زمان ها که عزیزترین خاطره ات در مقابل چشمان زلال پسرکی فال فروش از هم فرو می پاشد و محو می شوی در آن دنیای نا آشنا که اکنون جزئی از خاطرات آن شده ای؛ گاهی حتی آنقدر فرو می روی در عمق آن دنیای نه چندان زیبا که زیباییِ چشمانِ صاحب شان فراموشت می شود، آن موقع است که خاطره ای نازیبا برایش ساخته ای. به نظرم اغلب به وقت توصیف وقایع از آنچه قابل لمس است دور می شوم و گاهی هم فکر می کنم مگر قابل لمس تر از احساس هم می تواند باشد و بی اراده به ذهنم می رسد که "به جز پول" نه!؛ و صد البته من هم در انشای کلاس سوّم دبستانِ خود در برتریِ علم بر ثروت آنقدر پیش رفتم که هم اکنون گاهی خود را به نخبه گرایی متهم می کنم، اما هم اکنون که از نخبگان گریزپای جلای وطن کرده گریزانم، ثروت شخصی ام هم چندان نیست که شاهدی بر تغییر موضعم باشد! اصلا ببین کار از کجای کشید تا به کجا!!
بماند برای باران توّهمی دیگر
سه نقطه مانده به پایان، سخن آغاز می شود
سه نقطه ی آخر، همیشه راز می شود
سه نقطه مانده به پایان دوراهیِ تلخی
میان رفتن یا درنگ و واماندن
سه نقطه مانده به پایان سه نقطه ی شرر است
از آن سه قطره خون "هدایت" کمی سه نقطه تر است
سه نقطه مانده به پایان و سوء ظن به زبان
خیانت هر واژه به گوینده اش در این خفقان...
پ ن: باز آی و سبکِ من باش تا بر وزنِ تو بنویسم

من خواب ندارم قربان، چشم هایم را می بندم و به نگهبانیِ لحظه هایی که می گذرند دراز می کشم؛ نگهبانی و لم دادن! توبیخ می شوم گاهی که به خواب می روم. بیداری آغازِ دوباره ی همه ی شناخت هاست، اول خودم و وقتی هیچ نتیجه ای نداشت مکان و زمان و دیگران. کم کم می شناسم و چشم می گشایم و همیشه تعجب می کنم از اینهمه حدس و گمانِ درست و دقیق!

تبریک میگم، نه به خاطر سالی که هنوز نرسیده، تبریک سالی که گذشت؛ تبریک روزهای بودن برای هم و دلداری دادن همدیگه و گاهی تحمل هم. ممنون برای همدستی در قتل لحظه ها، برای شنیدن و قضاوت نکردن و فراموش کردن. من معتقد نیستم که یه روز خوب میاد، ولی گاهی به داشتن آرزوی یه روز خوب و بهتر از آن ساختن یه روز خوب فکر می کنم.
آروز داشتن مثل امید، مثل یه قهقهه یا حتی یه لبخند میتونه آرامبخش باشه، ممنونم که هستید و کمک می کنید تا آرزو داشته باشم، آرزوی اینکه صاحب زیباترین آرزوها بمونید.
احساس من از شانه هایم آویخته،
یوقِ رسوایی من
بر سینه ام حک می شود حماقتِ تکرار خاطرات!
نمی دانم چقدر انسان، چند نفر همانند من احساس تنهایی می کنند، چقدر خاطرات را نشخوار می کنند و چقدر آگاهانه خود را شکنجه می دهند؟ چقدر انسان می نویسند، چقدر می نویسند و چقدر پاره می کنند؛
چقدر در سایه ی لبخند های عضلانی پنهان می شوند، در پشت چشم های شیشه ای؛ چقدر هستند کسانی که خودکارشان را همراز خود می دانند و تنها مونس، چقدر احساس تنهایی می کنند؟
چند نفرند که هیولای ساعت هر شب در کابوس هایشان زنگ می زند؛ نمی دانم چند انسان همانند من هر لحظه "ای کاش مرگ" را آه می کشند، چند نفرشان تمام لذت ها را چشیده اند و ته مزه ی تلخش را اخم کرده اند؟
نمی دانم چند انسان هر روز فکرشان درد می کند، ذهنشان تیر می کشد، چند نفر به هیچ ایمان دارند و چقدر؟
نمی دانم چند انسان اینگونه اند و آیا هنوز انسانند!
بدتر از دردِ نافهمی، بدتر از سادیسم، بدتر از غربت همیشگی در خانه ی خودت، بدتر از بیگانگی با وجودت، بدتر از اعتیاد به تکرار، بدتر از ترحم به دیگران و تحقیرِ خود، به نظرم بدتر از همه ی این ها "به خاطر ۵۰ هزار تومن چماق به دست گرفتن" است که کل ماهیت خودت رو میبری زیر یه علامت سوال؟ انسان؟!
هرگز واژه ای به عنوان "ایرانی" رو قبول نداشتم، چه رسد به اینکه برایش ارزشی قائل بشم. ایرانی آزاد است!! و احتمالا ذلت هم نمی پذیرد!
این همه سماجت در زیر کدامین پرده ی حماقت به خوابِ مرگ بود
این همه ناباوری چه سان در اندیشه مان بارور شد؟
رها کن این نعش های آویخته از ریسمانِ آفرینش را
در خیمه شب بازیِ جهان
معنا ببخش این همه مفهومِ پوچ را
مستِ مستم امشب
آه ای زمینِ یخ زده، ای آسمانِ سرد
ای نوشداروی من،
مرگِ دمادمِ سهراب را بمان
نقش تو را به خنجرِ رستم کشیده اند
ور نه کدام زخم، ور نه کدام رزم
اینگونه می فکند نعشِ من به خاک
آه ای جدالِ یکسره افسوسِ ماندگار
آه ای خیالِ سرار محال
ای وهم مرگبار،
آه ای زنانه ترین خاطره ی مردِ ناتمام
ای شوکرانِ من
با باد همنشین مشو،
باران شو و ببار
پ.ن: تقدیم به یک لحظه باهم بودن
قصه ی غربت من این دو روز نیست
من در میانه ی تاریخ گم شدم،
گهگاه از شکافِ صورتکم ناله می کنم،
در گله ی امید و آرزو،
افسونِ چوپان را به دلِ من نفوذ نیست
وقتی زمانه تلخ می شود،
دنیا دو روز نیست؛
روزی به سر نیامده، عمری گذشت و رفت
مهتاب در نیامده، شبِ بی تاب درگذشت
تاریکیِ زمانه مراد است
گلایه ای از سال و ماه نیست؛
***
در شریان هایم جریان دارد درد
فریادی از گذشته
تلخ یا شیرین،
با پژواکی پیچیده در آینده
حافظه ی تنومند مرا را ریشه برمی کَنند
تبری از دیروز بر تنه ی امروز می نشیند؛
در پی سایه ای که هرگز از آن من نبود
مگر تاریکی اش
سقوط می کنم؛
***
نام تو را به عقد پائیز درآورده اند
مهرت تمامی روز های بارانی،
با برگ های سرخ و زرد و درختانِ شعله ور.
89 پائیز
اینک، ماردوش پیر
قرن ها این سوتر از جاودانگی
تکیده در تختی، سرای سالمندان، هزاره ی سوم،
ماری به دوش راست
دندان نیش فرو برده بر کاسه ی سرش،
ماری به دوش چپ
با زهر جانگزا، آلوده پیکرش،
ضحّاک بینوا
در انتظار کاوه ای که برهاند اش ز درد،
***
بر سایه ی درفش آرمیده،
معمّم، عبا بر دوش!
کاوه ی امروز، کاوه ی نعلین پوش!
خلق در هراس از نامش
می چکد خون خلق از نانش
می گفت "مباد که گدا معتبر شود"
اکنون گدا به تخت کیانی نشسته است!
بیگانه با همه بودن یا بین این همه بیگانه، بودن! یه انرژی وحشتناک میزنه توی رگ هام، جر میده شقیقه ها رو، فک رو قفل میکنه و زبون پشت دندون ها می کُشه خودش رو، برمیگرده به عمق سینه، نفَسم رو داغ میکنه و میزنه بیرون؛ میشه یه آه، خلاصه اش کنم، وسطش سرفه کوفتت میکنه همین آه رو.
تظاهر می کنم، پس هستم.
هر آینه فریادِ خودخواهی است،
آن روز که آسمانِ تو، نوای ساز را حرام گفت،
آسمانِ من، باران را به آوازِ باد می رقصاند
آب را به ضربِ سنگ،
و این همه پایکوبی انکارِ توست؛
***
شش ساله بودم که نگاهِ گنگم را به دستانِ پر معنای تو دوختم،
به جای خالی ناخن هایت،
حکایت گرِ دلی پر درد بود،
شش ساله بودم و تو تمامِ قصه ی من،
یکی بود، یکی نبود، غیر از بابام، هیشکی نبود؛
***
پیشانی به خاک کوبیدن ات برای دل گرفتن از زمین،
عرقِ پیشانی ات در دلِ زمین
برای گلوله ای سربی،
نرمینه گل پنبه را ریسیدن برای طنابِ دار،
به پا خواستن ات برای افکندنِ دیگری،
آه ای آخرین نواده ی آدم، چه بی دلیل می کشی
آنسان که زنده ای،
هشدار که انسان را درون خود زنده نگاه دار،
برای روز واپسین
تا هراسِ مرگ زنده نگاه ات دارد؛
***
مجسمه ای خواهم ساخت
با دو دستِ گشوده،
تا یکایکِ بغضم را به آغوشش فریاد کنم،
بسرایم آوازِ گریستن را
که در ته حنجره ام به یادگار مانده است،
و آغوش سردش همچنان گشوده بماند.
پ. ن۱: می گفت که از فرط تلخ نوشتن، شیرین شد عقل من
۲: فوکو در جایی میگه: "لزوم افزودن چاشنیِ حماقت برای شاد بودن در زندگی غیر قابل انکار است"، ولی اینجا که منم! با این همه سرکوب های روانی و اجتماعی و سیاسی و ...اسم این حماقت دیگه چاشنی نیست!
تازگی ها شراب می گیرم،
از هر نگاه تلخ، با خاطرات هرز
و شیرینیِ خیال که در پی اش،
به جای نوش باد،
با چشمهایم هر تنی را به آغوشِ خیال می فشرم
و شب از تنهایی مچاله می شوم،
و نعره ی خواهشِ استخوان هایم که در گوشت تنم فرو می رود
خواب فرا می رسد،
من به سی می نگرم، با 27 افسوس
نو می شوم دوباره،
از مادرِ زمان، نوزادِ لحظه ام
پ.ن: به کسی که گربه ی همسایه را با شعر می خواند و با تمام فال فروش ها التماس می کند و به گل فروش های چهارراه قول می دهد که از این بدتر نمی شود؛ کسی که از غصه ی تُنگِ تنگِ شب عید خودش رو توی حمام حبس می کند و می خواند که "در این جا چار زندان است، به ..."
اینجا کمی دورتر از آنچه بوده ایم
تاریخ را دوباره به تلخی سروده ایم
اینجا که شرع، خلقِ مرا مسخ کرده است
قانون بدست مرتجعان فسخ کرده است؛
گوید جناح سیاسی مقدّس است
گوید لسان عرب، بس مقرّب است،
گویا زبانِ گویش ما لهجه بوده است
گویا ریا صفتی بس ستوده است؛
اینجا فقیه اصل نسبیّت از یاد برده است
دل را ز دین گرفته به دنیا سپرده است
اینجا صفتِ مطلقه، بالذّات بوده است
جرم تمام ما، توهم قضّات بوده است؛
اینجا رحیم مهر جماعت به دل نداشت
گویا حکیم عافیت از یاد برده است
***
اینجا طناب، به بالین بیگناه
آرام می خزد از پای چوب دار
اینجا ندار گرچه طعامی نخورده است
از کان مهرورزی دولت
سهمی نبرده است،
در حسرت یک لحظه زندگی
هر لحظه مرده است.
بعد از مدت ها، توبه از دستم افتاد و شکست! به سلام همه ی رفقا. من زار زدم و نوشتم، تو به قهقهه بخوان:
بخوان به نام آفریدگارت،
بخوان به آهنگِ لالای مادران
به یاد کام نابگرفته ی آن جوان
که بسترش خیابان، فتاده خون فشان،
بخوان به آوازِ بوف
بر سرای گورهای بی نشانِ خاوران،
بخوان بلندای واپسین ناله ی "ندا" را
به سازِ انتحار آب ها
از فراز خرسنگ های خارا،
بخوان به سازِ سوزِ سردِ سازها،
سترده از زوزه ی شغال ها.
بخوان : "اقراء بسم ربک الذی خلق!" را
***
بخوان : "اقراء بسم ربک الذی خلق!" را
مرا ذهن زیبای تو خلق کرد، نازنین
خمِ شرابِ چشمِ تو، مست آفرید مرا
سراب بود با تو بودنم، نه محال
امان به مهر تو جستم، درید مرا
خرابِ خوبِ چشمِ خمارت
بخوان،
چرای بی جواب مرا.
دیوار نبایدهای ناگفته این همه بلند
و این همه کوتاه، دیوار اعتماد ما
من رازگونه زیستم،
کودکی ام به بزرگی قرنها بود
به چشم بر هم زدنی درگذشت؛
بیا بنویسیم پیش از تمام شدن،
بنویسیم تا پای تمام شدن
فریادها را تو بنویس،
من بغض ها را؛
از ته دل ننویس
که خونین و مالین می کنی سفیدی کاغذ را،
از روزمرگی مان ننویس
که تکرارِ زنده مانی است
خدای را ننویس
که سکوت زننده ی ذهن است،
و از خودت ننویس رفیق
که تکرارِ تلخِ یکدگریم.
پ.ن: دستم به نوشتن نمیره، حیفِ واژه هاست.
هرگز نتونستم زشتی رو درک کنم! شاید به خاطر این باشه که خودم یکی از طلایه داراش هستم؟! نه اینکه "ما رایت الا جمیل!" که به این حرفها اندازه ی پشم هم باور ندارم ولی یه جورایی توی زشتی ها یه تلخی خاصی هست که دوسش دارم. یه واقعیتی در همه ی زشت ها و زشتی ها هست که فریاد میزنه: "گور بابای ایده آلیسم" و فریاد میزنه که: "همینه که هست". حتی در مورد ذهن و فکر هم میتونم حسش کنم. وقتی با یه ذهن که بی استثنا به امور شکم و زیر شکم مشغوله (اون هم نه از باب لذت جویی که از بابت عادت صرف) باز هم همون صداست که میگه: "دیدی همش همینه" و با پوزخند موذیانه ای میگه: "نباف داداشی، اینهمه نباف"
پ.ن ۱: وزن ذهنم گُم شده گویا، یا لحن کلمات رو گُم کردم، شاید خودم گم شدم!
پ.ن ۲: از یابنده خواهشمندم به نزدیک ترین توالت عمومی مراجعه کرده و من رو از شرّ خودم راحت کنه.
پ.ن ۳: آخرش حتما سیفون رو بکش که امیدی به بازگشت نیست رفیق.
برسم به وصل دلبر، به دعا نمی توانم
چه کنم به صبر و طاقت که جدا نمی توانم
تو گمان کنی صبورم، که هنوز از تو دورم؟!
به خدا که نیست زورم، به خدا نمی توانم
شده ام شکسته بالی، به قفس نشسته حالی
بپرم زعشق رویت به هوا نمی توانم
همه شادی جهان را، غم و غصه هایمان را
ببرم ز یاد خود را، و تو را نمی توانم.
وقتی نگاه رقیق می شود
می لغزد از همه چیز
و از هیچ سرشار می شود
سرخی از لاله می دزدد
سبز را از گیاه،
آبی از آسمان و ارغوانیِ یاس،
وقتی نگاه رقیق می شود
زمان جاری می شود و تو تخته سنگی در میان
غرشِ گذرش را درونِ سینه می شنوی
ثانیه ها دندان می سایند بر قلبت
نگاه می کنی و نمی بینی
جز آغوشِ چرخشی موحش،
سرگیجه ای که تنهایی ات را فریاد می زند
در میان همه چیز؛
نگاهی که چنگ می زند
حتی به زیباییِ حباب
به خنده ی کودکان
به زلالِ آب،
می لغزد اما،
چشم های خاکستر اندودم تشنه ی بهانه است و من
سیرابم از تمامی بغض ها،
اینجا که نجوای قاصدک افسانه است
و نگاهم آن قدر رقیق
که بر برهنگی زنانه ات نمی ایستد حتی
از آینه شرّه می کند
و در دام شب نمی افتد،
شبی آغشته به درد، رقصنده با دود
داستانِ هر شبِ من.
رها کن همه را،
که سالهاست در خود مانده ای برای یک سوال
بغچه ی تجربه را باز کن
اینک که عبرتی شده ای تلخ،
احساس می کنم گرد شده ام،
و آنقدر کنایه های گوشه دار شنیدم
چپ و راست که سهل است
بالا و پائین هم توفیری ندارد برای رفتن
یا باز ماندن؛
اینکه روزهای من دست نخورده می ماند و من پیر می شوم
یا با سقوط هر برگ، از زمانه دلگیر می شوم
چیزی از زیستنم نمی کاهد
هم بازگفتن اش لذتیست تلخ،
که یکدیگر را از غمِِ بودن دلداری دهیم؛
اما عطش ها فرو می نشست
اگر اندکی بودن خود را با دیگری قسمت کنیم
که گاه خیالِ نگاهی،
آغازی دوباره را نوید می دهد در آستانه ی یک انتها،
با کودکانه ترین بهانه هایت سهم بزرگی از دل را برده ای
هنوز یاد "شانه ات مجابم می کند...
و زلال شانه هایت همچنانم عطش می دهد..."
با اینهمه خود را باز نمی دارم از دیگری
که شهدِ تنهایی از پسِ سرابِ "دیگران"
گوارا می نماید هنوز.
باور نکن این شور را، من لحن بوسه را می شناسم
و این عطش کور را
ریشه در من نزن،
طاقت لمس تو ندارد این بلورین تن
گل مرداب، نیلوفرِ پرغرورِ من
احساس، غریزه، عطش، دوست داشتن
این واژه های کهن
گو گشته اند زخم جگر سوزِ ذهن من،
من می هراسم از تب تکرار خاطرات
شاید که سایه ی خیالِ یکی هرز رُسته مست
یا واژه های دروغینِ یکی زشت رویِ پست
جام بلورِ دلت نا گرفته کام
با یادِ خاطره ی دیگری شکست
نیلوفرم،
باور مکن این شور و شوق را.
پ.ن: با اینکه هرگز پی نوشت ننوشتم، ولی این نوشته انقدر نچسب بود که لازم دونستم قبل از هر فحش و بد و بیراهی اعتراف کنم. D:
تصویر، فیلم کوتاه؛
صبح، سرما، بوی نان، جشن صبحانه
ماشین، کار، بوق، چراغ، پارک و پارکبان، جشنی مثل ناهار
خیابان، دروغ و گرما، حرف و تلفن و حرف، غروب و شام آخر
شب، خاطره و نقش و نوشته ها
شب، فکر، آینده، گذشته
شب، زن و مرد و سکس و سیگار
شب، دیروز و امروز و فردا
شب، او، من و تو و تاریکی
شب، دلهره و سکوت، اتاق و تخت و ترس
پدر، سرفه و خاک سرد و مرگ؛
سفر، تکرار و آسمانِ همیشه، من و من و باز من؛
بنگ! تو تمام شدی.
صحبت سال و ماه و روز نیست؛ صحبت از یک لحظه، یک آن بود، همان یک آن که گویا کافیست برای شناختن و دل دادن و گرفتن و سپردن و ... همان یک نگاه! مثل هر چیزی که هست، همانجا بود و می توانست از آن من باشد، در یک لحظه ولی برای یک عمر؛ می توانست و من می توانستم برای یک عمر لذت داشتن و داشته شدن را بین خود و او قسمت کنم، یا او را میان خود و دیگری تقسیم کنم! نه اصلا فکرش هم محال بود، آزارم می داد این خیال گویا که آنچنان فریاد زدم: هرگز! تمامی اش را برای خود می خواستم، گرچه بیش از آن بود که یک تنه حریف اش باشم در این سرای نافهمی، اما همین ناتوانی حریص ترم می ساخت! همچنان همانجا بود و گویا نشخوار های ذهنم را می شنود که عذابم می دهند اما نه کلامی و نه نگاهی حتی، نه تکانی برای رفتن که دیوانه ام کند، فقط بود و همین آرامم می ساخت در این جدال آمد و شد؛ لحظه ای اما تمام توانم را جمع کردم، گفتم اش: ای به مانند همه چیز "هستنده"، با من باش تا خود را ازآن تو و تو را ازآن خویش کنم؛ ای بی خبر از بودن خویش و آشنا با "درد بودن" و ای فرو رونده در قهقرای نیستی، بگذار تمامی رازها را بر تو بشکافم و لذت آگاهی را با من تجربه کن و دوشادوش من نظاره گر این هستی و نیستیِ یگانه شو که اینست تمام آنچه در پی اش می آیند و می روند در پی اش؛ دریغا لحظه ای آرامش که نظاره گرش باشند در وانفسای "شدن" از چهره ای به چهره ی دیگر! چنان دم فرو بسته بود که آهسته ترکش گفتم و دیدم که به چاقوی دیگران تقسیم اش می کنند میان خود؛ بی هیچ سوالی از "بودن" اش و چه "بودن" و چگونه "بودن".
من دوستت داشتم، مثل یک خربزه!
درونم می تراشند و یک قدم آن طرف تر،
آخرین چکشِ حراج را بر میز کوبیدند
"دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!"
نه آشفته و نه غمگین حتی
خاک بر گورِ اعتماد می ریزم؛
تمامی خاطراتم، به رنگ آبیِ خودکار
کنون در اندیشه ی دیگران به رقص در آمده
و ذهنی شرمگین از آنهمه زیبایی،
سازِ سرمستی شان را می نوازد؛
زهرِ خیانت را از جام کسی می نوشم که روزی
قطره به قطره چشانده امَش؛
می اندیشم به دستانت که از لمس
چشمانت که از هر نگاه
و لبهایی که دیگر از بوسه گریزانند
اینهمه را سبب من و من بی سببی بیش نیستم،
تک نویسِ تقدیر، از گرگ می نوشت
و میشی سینه دریده
اشک در چشمانش حلقه زد،
بغضش را با لقمه ای کباب برّه بلعید.
اندیشه به گِل نشست
بس که بر سراب آب بستیم
و بادبان در برکه ای ناچیز گستردیم،
نافهمان وامدار زندگی اند
دورتر از سرزمینِ اندیشه
آنجا که داشتن، توانستن است
و خواستن، به سینه ی کودکانِ فقر در سوگِ امید نشسته
همگان مسخِ زندگی اند
می سازندش
می کنندش
می سوزند اندرش
و ناگزیر می بازندش؛
در پس انتظارِ ما
چراغ ها که روشن نشد،
ماه هم دیر کرد و سفره ی ستاره نشانش نگستَرد
عریان ترینِ تاریکی چشم به جهان گشود،
از هستیِ هزار رنگ، جز سایه ای نماند
تمامی روزنه ها را از خود اندود
که جهل، آرامشی ابدیست.
گاهی فقط جرعه ای شراب کافیست
برای خوب بودن
گاهی تمامی دنیا را کم می آورم
برای جدال با لحظه ای بودن،
من کتاب هستی را بارها خوانده ام
بارها زیسته ام شادی و اندوه را
دریغ از بهانه ای که شاهپرکی را از آتش دور نگاه دارد
یا حسی شبیه آنچه من دارم را
نرم و بی صدا از من برباید
دریغ از واژه ای آشنا،
تسکینی برای زخمِ "فقط بودن"؛
سالها در عطش خوابی کودکانه بوده ام
بی احساسِ فردایی چون تمامی دیروزها،
من همیشه فریاد بوده ام
در پس بغضی سنگین تر از چشمان خواب آلوده ی کودکان
من آواز جیرجیرکِ نیمه شبم
می آزارمَت، ذهنت را می نوازم اما،
در نیمه های شب، خواب می ایستد در رگِ زمان
کابوسی نیست حتی که برآشوبدَم
شب به اصراری ابلهانه می آید،
آسمان شهر را اما نشانی از ستاره نیست
گویا به میهمانی پر ستاره ی شب های کودکی مان بازگشته اند؛
دیروزها زیباتر از امروز بود
اینک وحشتِ فردا می کشدَم،
من بازگشته ام به جایی که برای بازگشتن نبود
...
"کاشکی قضاوتی درکار بود،
صداقتی، رفاقتی، داوری ای درکار بود"
کاشکی هنوز سینه ام به آه ها فراخ می شد
به ای کاش ها دلتنگ می شدم ای کاش،
من بازگشتم، همین.