صحبت سال و ماه و روز نیست؛ صحبت از یک لحظه، یک آن بود، همان یک آن که گویا کافیست برای شناختن و دل دادن و گرفتن و سپردن و ... همان یک نگاه! مثل هر چیزی که هست، همانجا بود و می توانست از آن من باشد، در یک لحظه ولی برای یک عمر؛ می توانست و من می توانستم برای یک عمر لذت داشتن و داشته شدن را بین خود و او قسمت کنم، یا او را میان خود و دیگری تقسیم کنم! نه اصلا فکرش هم محال بود، آزارم می داد این خیال گویا که آنچنان فریاد زدم: هرگز! تمامی اش را برای خود می خواستم، گرچه بیش از آن بود که یک تنه حریف اش باشم در این سرای نافهمی، اما همین ناتوانی حریص ترم می ساخت! همچنان همانجا بود و گویا نشخوار های ذهنم را می شنود که عذابم می دهند اما نه کلامی و نه نگاهی حتی، نه تکانی برای رفتن که دیوانه ام کند، فقط بود و همین آرامم می ساخت در این جدال آمد و شد؛ لحظه ای اما تمام توانم را جمع کردم، گفتم اش: ای به مانند همه چیز "هستنده"، با من باش تا خود را ازآن تو و تو را ازآن خویش کنم؛ ای بی خبر از بودن خویش و آشنا با "درد بودن" و ای فرو رونده در قهقرای نیستی، بگذار تمامی رازها را بر تو بشکافم و لذت آگاهی را با من تجربه کن و دوشادوش من نظاره گر این هستی و نیستیِ یگانه شو که اینست تمام آنچه در پی اش می آیند و می روند در پی اش؛ دریغا لحظه ای آرامش که نظاره گرش باشند در وانفسای "شدن" از چهره ای به چهره ی دیگر! چنان دم فرو بسته بود که آهسته ترکش گفتم و دیدم که به چاقوی دیگران تقسیم اش می کنند میان خود؛ بی هیچ سوالی از "بودن" اش و چه "بودن" و چگونه "بودن".
من دوستت داشتم، مثل یک خربزه!
درونم می تراشند و یک قدم آن طرف تر،
آخرین چکشِ حراج را بر میز کوبیدند
"دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!"
نه آشفته و نه غمگین حتی
خاک بر گورِ اعتماد می ریزم؛
تمامی خاطراتم، به رنگ آبیِ خودکار
کنون در اندیشه ی دیگران به رقص در آمده
و ذهنی شرمگین از آنهمه زیبایی،
سازِ سرمستی شان را می نوازد؛
زهرِ خیانت را از جام کسی می نوشم که روزی
قطره به قطره چشانده امَش؛
می اندیشم به دستانت که از لمس
چشمانت که از هر نگاه
و لبهایی که دیگر از بوسه گریزانند
اینهمه را سبب من و من بی سببی بیش نیستم،
تک نویسِ تقدیر، از گرگ می نوشت
و میشی سینه دریده
اشک در چشمانش حلقه زد،
بغضش را با لقمه ای کباب برّه بلعید.
داشتم فیلم "از فقر خود لذت ببر" اثر رنزو مارتینز رو می دیدم، این فیلم به نظرم یه نگاه متفاوت به موضوع تکراری فقر بود و جالب اینکه مارتینز به خاطر تهیه و پخش این فیلم مجوز خبرنگاری بین المللی خود را از دست داده است.
این فیلم پر بود از صحنه های بکر و زیبا و البته واقعی و بعضی وقتها بیننده رو با یه سوال که مطرح کرده بود، رها می کرد تا هر طور که دلش خواست در مورد اون موضوع فکر کنه و تصمیم بگیره. همین امر که اصلا در پی القای مطلبی نبود، این مستند رو واقعی تر جلوه می داد. به همین دلیل نمی گم که این فیلم چه چیزهایی رو نشون داد، می تونم اینطور بگم که من توی این فیلم چی دیدم؛ توی این فیلم، من فقر رو به عنوان یکی از بزرگترین منابع طبیعی کشورهای فقیر و از بزرگترین نعمت هایی که سرمایه داری از بودنش بهره مند هستند، شناختم و دیدم که فقرا با اینکه با تمام وجود این نعمت رو احساس می کنند، ولی گویا درکش نمی کنند و دیدم که واژه ی حق مالکیت از افراد فقیر، یک منبع درآمد برای سرمایه داری ساخته. فقرا با فقرشان به پروژه های انسان دوستانه و NJO ها و حتی عکاسان کمک می کنند و در ازی آن هیچ نمی خواهند.
بالاخره فقر باید باشد تا بورژوا از زندگی خود لذت ببرد و دائما خود را با دیگران مقایسه کند و شکر خدای را بجا آورد؛ فقر باید باشد تا حس انساندوستی بورژوا تحریک و شاید ارضاء شود.
من یکسال بزرگتر شدم، البته کوچیک دوستان هستم همیشه! به هر حال بیست و هفتمین زاد روزم مثل هیچ روز دیگه ای نبود، مثل یه لحظه بود. امروز بعد یه عمری با خودم آشتی کردم (با اینکه با اغلب کسایی که میشناسم هنوز قهرم
)؛ و چندتایی تصمیم هم گرفتم که شاید شنیدنش به درد کسی بخوره:
اول اینکه دیگه قول الکی به خودم نمیدم(به دیگران شاید
)
دوم اینکه هیچی ارزشش رو نداره (حالا ارزش چی رو نداره؟ خب اگه یه روزی فهمیدم حتما همین جا می نویسم). جدا از شوخی، تصمیم گرفتم که هر چی ارزش توی ذهنم هست رو بازتعریفشون کنم، یه جور مهندسی ساختار.![]()
سوم هم اینکه خندیدن بهتر از نخندیدنه ولی هرگز سفارشی نمی خندم.
اندیشه به گِل نشست
بس که بر سراب آب بستیم
و بادبان در برکه ای ناچیز گستردیم،
نافهمان وامدار زندگی اند
دورتر از سرزمینِ اندیشه
آنجا که داشتن، توانستن است
و خواستن، به سینه ی کودکانِ فقر در سوگِ امید نشسته
همگان مسخِ زندگی اند
می سازندش
می کنندش
می سوزند اندرش
و ناگزیر می بازندش؛
در پس انتظارِ ما
چراغ ها که روشن نشد،
ماه هم دیر کرد و سفره ی ستاره نشانش نگستَرد
عریان ترینِ تاریکی چشم به جهان گشود،
از هستیِ هزار رنگ، جز سایه ای نماند
تمامی روزنه ها را از خود اندود
که جهل، آرامشی ابدیست.
گاهی فقط جرعه ای شراب کافیست
برای خوب بودن
گاهی تمامی دنیا را کم می آورم
برای جدال با لحظه ای بودن،
من کتاب هستی را بارها خوانده ام
بارها زیسته ام شادی و اندوه را
دریغ از بهانه ای که شاهپرکی را از آتش دور نگاه دارد
یا حسی شبیه آنچه من دارم را
نرم و بی صدا از من برباید
دریغ از واژه ای آشنا،
تسکینی برای زخمِ "فقط بودن"؛
سالها در عطش خوابی کودکانه بوده ام
بی احساسِ فردایی چون تمامی دیروزها،
من همیشه فریاد بوده ام
در پس بغضی سنگین تر از چشمان خواب آلوده ی کودکان
من آواز جیرجیرکِ نیمه شبم
می آزارمَت، ذهنت را می نوازم اما،
در نیمه های شب، خواب می ایستد در رگِ زمان
کابوسی نیست حتی که برآشوبدَم
شب به اصراری ابلهانه می آید،
آسمان شهر را اما نشانی از ستاره نیست
گویا به میهمانی پر ستاره ی شب های کودکی مان بازگشته اند؛
دیروزها زیباتر از امروز بود
اینک وحشتِ فردا می کشدَم،
من بازگشته ام به جایی که برای بازگشتن نبود
...
"کاشکی قضاوتی درکار بود،
صداقتی، رفاقتی، داوری ای درکار بود"
کاشکی هنوز سینه ام به آه ها فراخ می شد
به ای کاش ها دلتنگ می شدم ای کاش،
من بازگشتم، همین.
کشتم اش
با دستانی آلوده،
خون چکان از آخرین ذبح احساس من
در واپسین دقایق شب به بالینم ایستاده بود،
خسته ام از جدال هر روز و بیزار از تکرار بیهوده اش
عاصی از رحمِ آویخته بر گلویم،
عصا از کف افکندم و بپاخواستم از تاریکی؛
تلخ کامم می کند فسرده سرنوشت ات
جدال بیهوده ات برای سهیم شدن با دیگران
خوابِ سراپا کابوس و بیداریِ خواب گونه ات
دیگر نمی ستایم ات به نبوده ها، و بوده هایت تسکینم نمی دهد دیگر،
می خواهم درد را به قهقهه رام کنم
آنگونه که پیشتر شلاقِ خنده ها آرامم می کرد،
باری ظرافت احساسم، ماهیت زنگار بسته ات را بر نمی تابد
در پی حقیقتی بودم تا دستاویز صعودم باشد
تو اما خیالی در پرتگاه سقوط،
کشتم این خیال چرکین دشمن خوی را،
که زخمی تازه میزدم هر دم؛
اینک منم آزادمردی که خیال آغوش دیگری به خود می خواندم
به رزمگاه جنون و نخستین عشق بازی
جاودانه تر اما،
می روم تا انعکاس صدایی دیگر را بیآزمایم
شاد و زیباتر
"که عشق را شایسته ی زیباترینِ زنان" یافتم و بس.
۱)
خیالی خواب آلوده در میان ریشه های هزار ساله ی ذهنم می خزد
هراسم می گیرد از دِیری که همه چیزش از جنس من است،
خزانی دیرپای تکیه داده بر درختان تکیده ی این سرزمین
هیچ برکه ای از چهره ی ماه بوسه نمی گیرد
آفتاب به سخافت در میان آسمان، خشکیده
و عزمی به بلندای میانه ی آسمان، به کشتار سایه ساران بربسته
به یاد چشمان آفتاب گونه ات، که تمامی تنم را بر هیچ سایه ای امان گاهی نداد
تمامی من از من تو را می خواهند، ای که مرا به خویشتنی دردناک وانهادی؛
چشمانم بسوی آفتاب باز نمی گردند، که نگاهت آفتابی بی مانند را ماند.
2)
پدرم!
شاهکاریست سکوت اندیشناکِ در پس دو دست پر پینه ات
صورت زیبای پرچین ات از من مپوشان ای زیباترین ترانه ی کودکی هایم
بگذار بگریم ات هنوز، بی بهانه ی نبودنت
بگذار بودنت لبریزم کند از بوی کار و نان و صبح و سیگار؛
من گم شدم
در میان کوچه ای که به انتها نرسیده بن بست بود
من گم شدم و خواهشی انکار ناشدنی، سایه ی شوم من بر دیوارهای کوچه بود.
هنوز نوشِ وجود را نچشیده ای که نیشِ ماهیتی انسانی
سرود حقیقتی دردناک را در حنجره ات می سراید،
گذشتگان نوای حماقتِ رهایی بخش را مادرانه زمزمه می کنند
و آینده گان هنوز نامده قهقهه ی تلخ خود را بر حماقت مان سر می دهند
چه اکنونِ دردناکی،
در هیاهوی شادی دیگران کامیارشان می شوم
من تنها لبخندی برای دیگرانم
تمامی آنچه از من می خواهند انعکاسی از خویشتن شان است،
تا بر بلندای وهم آلود باورهاشان فریبی دیگر را ازآن خود کنند؛
هیچ نوری نمی دَرد شب را
آفتابی نمی دمد ز افق
نه خیالی برای آغاز است
نه امیدی که بشکفد لب را؛
آخرین گلایه را حراج می کنم
نامیراترینِ مردانم و هراسم از تلخی سکوت و شیرینی شوکران نیست
یک نه!
به امتداد تمامی تاریخ
ایستاده در برابر چشمانم،
اما لحظه بسانِ زخمی که تمامی روز تکرار می شود
انعکاس فریادیست که هرگز شنیده نشد،
ذهن هماره بیدار و زخم ها را می شمرد
خیالی نیست که بسازد و نه عشقی که بسوزدم
دانستن اینهمه از زخم هایم می کاهد اما،
چشمه ای بود زلالِ چشمانت که سیرابم کرد از سراب هستی
آخرین گلایه نام تو بود
آخرین گلایه خیالیست که تسخیرم می کند
و ذهن عریانم را در نظاره گاه آدمیان مصلوب می کند؛
شرمسارم،
که از بازگفتن زیبایی ها تن باز زدم
که زیبایی تنت شرمسارم می کرد از ذهنی زیبا و زبانِ سایه سانم
من خدای را در لبخند زیبای خدا ناشناسِ تو دریافتم؛
عبث گفتیم و بیهوده شنیدیم
می نویسم اما تو باور مکن:
آغازی دوباره را می اندیشم برای بودن
تو آوار بنام اش،
حسی دگر که اندیشه را لبریز کند
دردی دوباره بخوان اش،
و فلسفیدن در میان پدیدارها
زخمی تازه تر بدان اش؛
آفرینگان همه بر جای مانده اند
از قرنهای دور،
دردا که انسان به کام خود تلخ کرده دین را
شمشیر به دست بُتی داده و آنگاه
زانو زده در مقابل اش؛
می خواهم از آفتاب بگویم و به ماهتاب بیاندیشم
می خواهم خداوندگارم را
همه ی هست و نیست را به آغوش کشم
که به نجوا خود را ازآنِ من خواند،
اما در همسایگی ام ثانیه ها به نفسِ مرگ آغشته اند
و اینان چنان آرام قدم می زنند بر آستانش
که سایشِ درد، تنم را شرحه می کند؛
روزی که اراده خود را به تمامی بر وجودم افکند
من از آن روز سوزِ سکوت را در تنهاییِ مطلق می شنوم.
دریغا که انتظار در خلوت کوچه های طاعون زده ی ذهن قدم می زند هنوز!
و نوای گامهایش گذر زمان را محو می کند؛
به بوسه ای زنده می شوم که زندگی از من ربود
و آموخت مرا، آنچه را محکوم به زیستن اش گشتم
با از دست دادنش،
گویا تلنگری بود بر حباب داشته هایم
و تحقیری چنان عظیم بر احساس زیبایی دوستی ام
که دیدگانم را به وسعت زیبایی ها درگشود
و تمامی اش را از من دریغ داشت؛
نوشته های صامت و نواهای نانوشته می آزاردَم
تلخ کام می شوم از نگاه هایی که به خوردم می دهند
تمامی اینها اما هیچ نمی کاهد از قرنها فاصله ی میان بیش و کم؛
خاموش ترین زمزمه ها را گفتم اش
و تلخ ترین سکوت ها را چشیدم
تمامی احساس ها را به خدایگان اش سپردم
اینک چون سنگی چنان فرو افتاده بر خاک
که نه رهگذری را پای می گزد
و سایه ای در افق از آنش نیست؛
باری بپا باید خواست برای آزمودن بیهودگی،
زیستن اش
و حتی مرگی خواسته یا ناخواسته را
به زیبایی لمس کردن.
نه! نوشتن آرام نمی کند
نه رام حتی، این آشفتگی را
هر واژه ای درون را می خراشد و می طراود
عمری در پی آنچه باید باشیم روان
و غافل از اکنون،
من اینسان دگرگونه بودن نیاموختم
باورهای سخیف، ذهنی نحیف و قافیه هایی ضعیف،
اینگونه ام؛
باری اندیشه کارزار من است
و اضمحلال ذهن آتش بستی ابدی را نوید می دهد
آنچه تو را سرگرم نگاه می داشت و مرا زنده
ساده زیستن بود
ساده مردن شاید!
خود را به دار قالی آویخته،
چه زیبا اثری
لبهایش سرخ تر از تمامی لاله های بافته
چشمها نیلگون تر از حاشیه ها
و نیم زندگانی اش کبود تر از زمینه ی قالی ناتمام؛
و ترس واقعه را می آفریند
نه دشنه ی وجدان دو نیمت می کند
نه حتی خیال دیگران؛
باری سمساری کوچه های قدیم نیز زخم کهنه ام را خریدار نیست،
و دشنه ای دو لب، از جنس واژه های دو پهلو
آغشته به نفرت، چنان نشسته بر گرده ام
که خونم چون سایه در پی ات روان می آید؛
باری شبها بر بالینت ایستادم تا وجدانت آسوده آرمید
و ترس واقعه را می آفریند
کوتاه است فاصله ی شکفتن و پژمردن
گو اینکه چینش گل دیرینه رسمی نباشد.
مرگ در چهره اش خفته بود
و سرش در میان برکه ای از خون،
چون صخره ای کز میان اش چشمه ای جوشان
فریاد می زدم: های اینجا کسی می میرد!
اما دهانم بسته بود
مبادا خواب مرگ را برآشوبم
و آنقدر لبهایم را بهم فشردم تا انسانی به دیدگانم
خفه شد
من نفس هایم را دریغ اش کردم
و لبهایم را نهان، تا مرگ لب بر لبانش نهاد
درونم سنگین تر شده از ترس،
من از مرگ دیگران می ترسم
می ترسم از نیمه جانی که چشم بر چهره ام دوخته
و من چهره بر زمین،
و ناله هایی همنوا با نفس سرد مرگ می سراید
من می ترسم از سکوت ناخواسته ی مردگان.
زمانه ی بدی شده آقا
دیگر فریاد را از آواز باز نمی شناسیم
اگر چه به سوز و اگرچه به ساز
و دود حتی درد را نمی زیبد؛
همه چیز آنقدر واقعی شده اند
که پروای خیال نمی کند کس،
مجسمه ها می اندیشند
و انسان ها نظاره گر
که جمود اندیشه را مجسمه ها سزاوار تر؛
زمانه ی بدی شده خانم
هر جنبنده ای هست غیر از آنچه باید،
دهان ها آبدار و باغ ها همه خشک
"نمی دانم" از سر و کول مان بالا می رود
و خائنان همگی وفادار به نظام!
ببخشید، ذهنم کمانه کرد
که گلوله صراط مستقیم را نشان مان می دهد؛
زمانه ی بدی شده دوست من
تار و پود انسانیت را آویخته بر دار
و جز مرگ نقشی نمی بافند.
۱:
گلی می شکفد
در سوگ بهار،
در هر گوشه ای
از خونِ سرخِ سبز جامگان
آلاله ها در اهتزاز،
افسوس سبز بهارم به خون نشست.
۲:
نای فریادش نبود
نفس ها چنان در آمد و شد، که بازدید شب عید
و در پی اش فریادها:
"بگیرید و به بندش کشید"
جرمش خیالِ آزادی، و خود در بند نبود
سرزمین اش را به اسارت برده اند
و فریادش خواب دژخیم را برآشفت:
"یا مرگ، یا آزادی"
حکم اش را بریدند: مرگ، و اینک در پی گلوگاه اش.
ما منتخبانیم، ناگزیر از انتخاب
و در بستر چهارسوی زمان، هر آینه
بکارت هستی را به ذهنی جرّار می درّیم
در اندیشه ی عصاره ی سرخ گون حقیقت؛
پس شاهراهی نرم و سوزان در میان وقایع آفریده ایم
که تلاشی بس عظیم را برای آرامش ذهنی خودآزار نوید می دهد؛
روزی هزار بار نومیدانه جان می سپاریم
باری نهال امید پروردیم تا بر دهد،
آری، دیده بر آستین گرفته ایم تا نبینیم
کین پیرهن دریده ی عمر، جز اشک و خون به خود ندید
بر آستان خداوندگاری چشم دوخته ام
که زندگانی مان حرام و خون مان حلال گردانید؛
از برم کناره گیرید
آنگاه که دهان را به درد شکافته ام
دردِ هیچگونه بودن
مثال هیچکس و هیچ چیز نبودن
سلسله ی خواهش و اصرار و انکار و تنفّر و عدم
اینگونه مرثیه ای برای زندگی سروده ام.
صدا را باور ندارم دیگر
نور را حتی،
و هر آنچه لمس می کنم از میان انگشتانم می گریزند
یا به زیر پوست مرده ی این تن،
جان می سپارند،
باورهایم یک به یک
و هر آنچه روزی می پرستیدم
در جدال خواستن و شدن
نتوانستن را نوید می دهند،
باور کن که هرگز باختن را نیاموختم
در قمار من و تو دنیایی کام می جوید که باورش نداشتم.
این آخرین پست بلاگ Paradoxist بود، دلم برای همه دوستای خوبم تنگ میشه: Barestin عزیز که نوشته هاش همیشه غافلگیرم می کرد؛ ایمانِ خوبم که به ذهن سیال و زیباش بارها حسودیم شد؛ لاله که رنگ سرخ رو بهتر از من میشناخت! میم خاتمی و مارال عزیزم که خیلی وقته ازشون بی خبرم، ولی با نوشته هاشون زیبا نوشتن رو بهم یاد دادن؛ پریسا که عاشق وبلاگش خواهم موند؛ marquis و کافه ای که قهوه خورم کرد و گویا ذهنش عمق زیبایی هاست! مهشید با طلای دوست داشتنی؛ الدوز عزیزم با همه ی طرح هایی که ساعت ها درگیرم می کرد؛ ذهن زیبا تون رو می پرستم.
"می خواهم ذهنم را به لالایی شیشه های رنگی قرصهای بی خبر از همه جا به خواب کنم"
من کسی رو فروختم؛ نه از کسانی که می شناختم؛ گویا یگانه انسانی رو که نمیشناختم، فروختم!