Paradoxist & Existentialist
یک قدم آن طرف تر
تصویر، فیلم کوتاه؛ صبح، سرما، بوی نان، جشن صبحانه ماشین، کار، بوق، چراغ، پارک و پارکبان، جشنی مثل ناهار خیابان، دروغ و گرما، حرف و تلفن و حرف، غروب و شام آخر شب، خاطره و نقش و نوشته ها شب، فکر، آینده، گذشته شب، زن و مرد و سکس و سیگار شب، دیروز و امروز و فردا شب، او، من و تو و تاریکی شب، دلهره و سکوت، اتاق و تخت و ترس پدر، سرفه و خاک سرد و مرگ؛ سفر، تکرار و آسمانِ همیشه، من و من و باز من؛ بنگ! تو تمام شدی. صحبت سال و ماه و روز نیست؛ صحبت از یک لحظه، یک آن بود، همان یک آن که گویا کافیست برای شناختن و دل دادن و گرفتن و سپردن و ... همان یک نگاه! مثل هر چیزی که هست، همانجا بود و می توانست از آن من باشد، در یک لحظه ولی برای یک عمر؛ می توانست و من می توانستم برای یک عمر لذت داشتن و داشته شدن را بین خود و او قسمت کنم، یا او را میان خود و دیگری تقسیم کنم! نه اصلا فکرش هم محال بود، آزارم می داد این خیال گویا که آنچنان فریاد زدم: هرگز! تمامی اش را برای خود می خواستم، گرچه بیش از آن بود که یک تنه حریف اش باشم در این سرای نافهمی، اما همین ناتوانی حریص ترم می ساخت! همچنان همانجا بود و گویا نشخوار های ذهنم را می شنود که عذابم می دهند اما نه کلامی و نه نگاهی حتی، نه تکانی برای رفتن که دیوانه ام کند، فقط بود و همین آرامم می ساخت در این جدال آمد و شد؛ لحظه ای اما تمام توانم را جمع کردم، گفتم اش: ای به مانند همه چیز "هستنده"، با من باش تا خود را ازآن تو و تو را ازآن خویش کنم؛ ای بی خبر از بودن خویش و آشنا با "درد بودن" و ای فرو رونده در قهقرای نیستی، بگذار تمامی رازها را بر تو بشکافم و لذت آگاهی را با من تجربه کن و دوشادوش من نظاره گر این هستی و نیستیِ یگانه شو که اینست تمام آنچه در پی اش می آیند و می روند در پی اش؛ دریغا لحظه ای آرامش که نظاره گرش باشند در وانفسای "شدن" از چهره ای به چهره ی دیگر! چنان دم فرو بسته بود که آهسته ترکش گفتم و دیدم که به چاقوی دیگران تقسیم اش می کنند میان خود؛ بی هیچ سوالی از "بودن" اش و چه "بودن" و چگونه "بودن". من دوستت داشتم، مثل یک خربزه! درونم می تراشند و یک قدم آن طرف تر، آخرین چکشِ حراج را بر میز کوبیدند "دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!" نه آشفته و نه غمگین حتی خاک بر گورِ اعتماد می ریزم؛ تمامی خاطراتم، به رنگ آبیِ خودکار کنون در اندیشه ی دیگران به رقص در آمده و ذهنی شرمگین از آنهمه زیبایی، سازِ سرمستی شان را می نوازد؛ زهرِ خیانت را از جام کسی می نوشم که روزی قطره به قطره چشانده امَش؛ می اندیشم به دستانت که از لمس چشمانت که از هر نگاه و لبهایی که دیگر از بوسه گریزانند اینهمه را سبب من و من بی سببی بیش نیستم، تک نویسِ تقدیر، از گرگ می نوشت و میشی سینه دریده اشک در چشمانش حلقه زد، بغضش را با لقمه ای کباب برّه بلعید. داشتم فیلم "از فقر خود لذت ببر" اثر رنزو مارتینز رو می دیدم، این فیلم به نظرم یه نگاه متفاوت به موضوع تکراری فقر بود و جالب اینکه مارتینز به خاطر تهیه و پخش این فیلم مجوز خبرنگاری بین المللی خود را از دست داده است. این فیلم پر بود از صحنه های بکر و زیبا و البته واقعی و بعضی وقتها بیننده رو با یه سوال که مطرح کرده بود، رها می کرد تا هر طور که دلش خواست در مورد اون موضوع فکر کنه و تصمیم بگیره. همین امر که اصلا در پی القای مطلبی نبود، این مستند رو واقعی تر جلوه می داد. به همین دلیل نمی گم که این فیلم چه چیزهایی رو نشون داد، می تونم اینطور بگم که من توی این فیلم چی دیدم؛ توی این فیلم، من فقر رو به عنوان یکی از بزرگترین منابع طبیعی کشورهای فقیر و از بزرگترین نعمت هایی که سرمایه داری از بودنش بهره مند هستند، شناختم و دیدم که فقرا با اینکه با تمام وجود این نعمت رو احساس می کنند، ولی گویا درکش نمی کنند و دیدم که واژه ی حق مالکیت از افراد فقیر، یک منبع درآمد برای سرمایه داری ساخته. فقرا با فقرشان به پروژه های انسان دوستانه و NJO ها و حتی عکاسان کمک می کنند و در ازی آن هیچ نمی خواهند. بالاخره فقر باید باشد تا بورژوا از زندگی خود لذت ببرد و دائما خود را با دیگران مقایسه کند و شکر خدای را بجا آورد؛ فقر باید باشد تا حس انساندوستی بورژوا تحریک و شاید ارضاء شود. من یکسال بزرگتر شدم، البته کوچیک دوستان هستم همیشه! به هر حال بیست و هفتمین زاد روزم مثل هیچ روز دیگه ای نبود، مثل یه لحظه بود. امروز بعد یه عمری با خودم آشتی کردم (با اینکه با اغلب کسایی که میشناسم هنوز قهرم اول اینکه دیگه قول الکی به خودم نمیدم(به دیگران شاید دوم اینکه هیچی ارزشش رو نداره (حالا ارزش چی رو نداره؟ خب اگه یه روزی فهمیدم حتما همین جا می نویسم). جدا از شوخی، تصمیم گرفتم که هر چی ارزش توی ذهنم هست رو بازتعریفشون کنم، یه جور مهندسی ساختار. سوم هم اینکه خندیدن بهتر از نخندیدنه ولی هرگز سفارشی نمی خندم.
)؛ و چندتایی تصمیم هم گرفتم که شاید شنیدنش به درد کسی بخوره:
)![]()
| Design By : Night Skin |


